«پس از آخریــن زخــم» مجموعــهای است که در فاصــلهی میــان واقعیــت و خیــال شــکل میگیــرد؛ جایــی که درختــان و پیــکرهای روبــاه در یک فضای مشتــرک به هم میرسنــد.
درختــان، فرســودگی و شکستــگی را بــا خود حمل میکننــد. تنــهها و شاخــههای زخمــی، نه بــهعنــوان نشانههایی از یک واقعــهی مشخـص، بــلکه بهمثــابه ردّ چیــزی که گذشتــه است، در تصویــر بــاقی میماننــد. بدنِ درخت به سطحــی برای انبــاشته شــدن زمان تبــدیل میشــود؛ سطحــی که هـرگز کاملاً از گذشتــه پاک نمیشــود.
در میــان این پیــکرهای فرســوده، روبــاهها ظاهر میشونــد؛ گاهی به شکل حضــوری محو و گاهــی همچون بخشــی از خودِ منظــره.
آنها در مرزی نــامشخص میــان موجود زنــده، روح و خیــال قرار دارند و بیــش از آنــکه چیــزی را توضیــح دهنــد، وضعیتِ تصویــر را تغییــر میدهنــد.
این مواجهه، جهانی را شکل میدهــد که در آن مرز میــان بیــرون و درون، طبیعت و بــدن، واقعیت و خاطــره، پیــوسته جابهجا میشــود.
«پس از آخریــن زخــم» به لحظهای میپــردازد که زخم دیــگر یک اتفاق نیست؛ به بخشــی از وضعیت موجود تبــدیل شده است.
آنچه باقی میمانــد، نــه امکان بازگشت، بلکه امکان ادامهی حضــور است.